61- قانون اشتیاق
از طرفینمعامله ، آنکه از خود اشتیاق بیشتری نشان می دهد امکان کمتری برای بدست آوردنبهترین قیمت دارد .شما تنها در صورتی می توانید معامله را انجام دهید که بتوانیددر صورت نامطلوب بودن قیمت از خیر معامله بگذرید .
62- قانونعمل متقابل
مردم ذاتاعادل هستند و حاضرند در مقابل لطفی که به آنها می کنید متقابلا پاداش شما را بدهند.در معامله با دادن امتیازات کوچک می توانید در عوض امتیازات بزرگتری بدست آورید .
63- قانون عدم ختم معامله
هیچ معاملهای تمام شده نیست . اگر اطلاعات جدیدی بدست آوردید که باعث شد از شرایط معاملهراضی نباشید از طرف دیگر معامله بررسی مجدد شرایط را تقاضا کنید ....
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:04
1- قانون علت و معلول
هر چیز بهدلیلی رخ می دهد . برای هر علتی معلولی هست ، و برای هر معلولی علت یا علت هایبخصوصی وجود دارد ، چه از آنها اطلاع داشته باشید چه نداشته باشید . چیزی به اسماتفاق وجود ندارد .
2- قانون ذهن
همه ی علتها و معلول ها ذهنی هستند . افکار شما تبدیل به واقعیت می شوند . افکار شماآفریننده اند . شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره ی آن بیشتر فکر می کنید.همیشه درباره ی چیز هایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید و از فکر کردن درباره یچیزهایی که خواستار آن نیستید اجتناب کنید .
3- قانون عینیت یافتن ذهنیات
دنیایپیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست . کار اصلی شما در زندگی این است کهزندگی مورد علاقه ی خود را در درون خود خلق کنید . زندگی ایده آل خود را با تمامجزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحققپیدا کند حفظ کنید ...
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:04
خردجمعي بر باهوشترين فرد و يا افراد همان جمع برتري دارد!
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:04
شاید خود بدانی،
که دیگران همیشه در اندیشه تواند.
که می توانی همیشه رنگین کمانهای پس از باران را ببینی ،
که شگفتیهای وجودت را شاکر باشی ،
و با فرا رسیدن فردا ،
می توانی همه را باز از سر گیری.
تو که می توانی بیاد آری ، که چگونه روزها ،سرشار از لبخند توانند بود ،
و باور کنی هر آنچه در پی اش هستی دست یافتنی است.
می توانی فرصت آن داشته باشی که گلها را ببویی ،
و زیبایی وجودت را با دیگران تقسیم کنی.
می توانی امروز را هدیه ای بدانی و فردا را هدیه ای دیگر.
می توانی برگی پر معنا به برگهای دفتر زندگیت بیفزایی ،
و می توانی زندگی را تا پایان ، شادمانه بگذرانی ...
چیزی که بی تردید به حقیقت خواهد پیوست.
تو می توانی همچنان بذرهای رویا را بیفشانی ،
و اگر باورشان کنی ...
در برابرت می بالند و برایت شکوفا می شوند.
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 ساعت: 12:04
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ساعت: 21:24
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ساعت: 21:24
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ساعت: 21:24
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ساعت: 21:24
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ساعت: 21:24
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ساعت: 21:24
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ساعت: 21:24
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ساعت: 21:24
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ساعت: 21:24
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 ساعت: 21:24
بعضی زخـــمها هست
که هر روز صبـــح باید روشـونو باز کنی
نـمـک بپــاشی...
تا یادت نره دیــگه ســـراغ بعضــی آدم ها نبایـــــد بری!
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:07
حرفهایم را تعبیر میکنی ، سکوتم را تفسیر ،
دیروزم را فراموش ، فردایم را پیشگویی
به نبودنم مشکوکی ، در بودنم مردد ،
از هیچ گلایه میسازی ، از همه چیز بهانه
من ؛ کجای این نمایشم . . . ؟
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:07
بعضی آدمهــــــا یهـو میــان ؛
یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن !
یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت ...
یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات ،
یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت !
بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن ....
یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات ؛
یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات !
یهـو میشن سبب بالا نیـــومدن نفسـت ...
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:07
من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم ....
نام مرا گذاشتند "با جنبه" ! بی آنکه بدانند؛
خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:07
از باد در بدر ترم و کو به کو ترم
ازطفل خانه گمشده، پرجستجوترم
مردم به چشم آب نگاهم کنند لیک
من ازسراب پیش تو بی آبرو ترم
پرواز را ز کوی تو آغاز کرده ام
سنگم مزن که در حرم تو کبوترم
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:07
سرما، اگر غلاف کند تازیانه را
غرق شکوفه می کنی ای عشق! خانه را
هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر
تایید تو به بار رساند جوانه را
کوچکترین نسیمت اگر یاریم کند
طی می کنم خزان بزرگ زمانه را ...
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:07
بار دیگر حکم کن !
اما نه بی دل !
با دلت ، دل حکم کن !
حکم دل :
هر که دل دارد بیاندازد وسط !
تا که ما دلهایمان را رو کنیم !
دل که روی دل بیافتد، عشق حاکم می شود !
پس به حکم عشق بازی می کنیم !
این دل من !
رو بکن حالا دلت را . . .!
دل نداری ؟
بر بزن اندیشه ات را . . . !
حکم لازم !
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:07
![[تصویر: woltv1lhhmho7tlovrh.jpg]](http://www.pic.tooptarinha.com/images/woltv1lhhmho7tlovrh.jpg)
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:07
گه سکوت بی سکوتی میکند آهنگ من
گه صدای بی صدایی میکند آهنگ من
گه نمی خیزد نسیمی دلنشین بر دلم
گه تو میبینی که جانم میکند آهنگ من
این دلست و میبرد هر سوی دیگر خاطرم
گه تو میبینی که این دل میکند آهنگ من
هر زمان بی زمانی هم بود در یاد من
گه تو میبینی زمانه هم کند آهنگ من
کاش همچو نیی من ناله ها میداشتم
گه تو میبینی که نی هم میکند آهنگ من
نی زمانه نی دل و نی آن مستی کامل
گه تو میبینی که مستی میکند آهنگ من
هان نگه میدار سیامک راز زندگانی را
گه تو میبینی ، زندگی هم میکند آهنگ من
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:07
دلم می خواهد زن باشم!
تقدیم به همه زنان و مردان ، چه روشن ضمیر و آگاه چه دربند و اسیر افکار سیاه ....
تقدیم به همه ... چه آنهائی که می دانند ، چه آنهائی که نمی دانند ... آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار ....
سین . جیم
من به زنِ وجودم افتخار می کنم
دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم
تصمیم می گیرم و بالا می روم.
من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.
من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !
ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!
ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم
قرمز، زرد، نارنجی ،
برای خودم آرایش می کنم
گاهی غلیظ
می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،
می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...
برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،
آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،
مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...
.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،
اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...
من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،
فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...
حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ
زن من یک موجود مقدس است؛
نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی
تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.
نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.
اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛
به هرکه بخواهد، هر جا
زن من یک موجود آزاد است.
اما به هرزه نمی رود.
نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛
به احترام ارزش و شأن خودش.
با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،
حتی به جهنم!ـ
زن من یک موجود مستقل است.
نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،
نه صندلی که رویش خستگی در کند
و نه نردبان که از آن بالا برود.
زن من به دنبال یک همسفر است،
یک همراه، شانه به شانه.
گاه من تکیه گاه باشم گاه او.
گاه من نردبان باشم ،
گاه او.
مهر بورزد و مهر دریافت کند.
زن من کارگر بی مزد خانه نیست
که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد
و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛
که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.
روزهابشوید و بساید
و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ
زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! ـ
در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،
بچه ها بوی جیش نمی دهند،
لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛
اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!ـ
زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛
ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛
برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ
زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند،
کارمی کند،
در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.
نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.
گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند
اما از حرکت باز نمیایستد.
دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛
من یک زنم ...
نه جنس دوم...
نه یک موجود تابع...
نه یک ضعیفه ...
نه یک تابلوی نقاشی شده،
نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،
نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،
نه یک دستگاه جوجه کشی.ـ
من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،
بی آنکه دیگری را بیازارم...
فرای تمام تصورات کور،
هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ
باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،
بی تفاوت و بی احساس باشم،
بی ادب و شنیع باشم،
بی مبالات و کثیف باشم.
اگر نبوده ام و نیستم ،
نخواسته ام و نمی خواهم.ـ
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،
احترام می خواهد و احترام می کند. ـ
من به زن وجودم افتخار می کنم،
هر روز و هر لحظه ...
من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم
و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند
وتحسین می کنند
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند.
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت: 10:07

برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:17
من از اهل زمینم خوب میدانم
که گل در عقد زنبور است
ولی سودای بلبل دارد
و
پروانه را هم دوست میدارد!!!

برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:17

پس کی میایی.....
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:17
یک نفر رفت و ...
یک نفر جا ماند... 
یک نفر تا همیشه تنها ماند!...
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:17

واسه باهم بودن
دوتا قلب میخواد قد یه گنجشـــــــک
یه گوش واســه درد و دل
یه شونه چون کــــــــوه استـــــــــوار
یه سبد،پر دنیای مهربونی
یه چشــــــــــــم همیشه منتظـــــــر
یه نگاه دریایی از صداقت
یه دست واســــه لمس کـــــــــــردن
یه آغوش برای حس کردن
یه عهــــــــــدی که ببندیش تا عبــــــد
برای با من بودن حضــــــــــــــور گرم تو کافیســـــت
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:17
یک شــبه آمدی و بی صدا آتشـم زدی آرام سوزاندیم و سر به خاکسترم زدی
آمدی و آنچنان رعدی بردل سردم زدی
داغ برق عشـقی برّنده بر پیکـرم زدی
رفتی و رفتنت خاکســـــترم را آتش زد
خاکسترم دودی شد و پوچی بر من زد
آمدن ورفتنت ای غریبه چه بی صدا بود
سهــم من از تو فقط پوچی و فنـــا بود
برچسب: نویسنده: izogam تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391 ساعت: 19:17